يه معلم هنر داشتم اسمش آقای کوروش قانونی بود !
آره داشتم به دبستان فکر میکردم ! يه معلم هنر داشتم اسمش آقای کوروش قانونی بود ! با اين که هيچی از هنر بارم نيست اما هر چی بلدم از ايشون بلدم ! يه زمانی به ما سفالگری درس میدادن ! چيزای قشنگی هم درست میکرديم با گل رس و به کمک چوب بستنی و ... !!
يه بار من تو يه گلدون کوچيک که خودم درست کرده بودم و خشک شده بود آب ريختم ! بعد چند دقيقه ديدم که داره وا میره و آب رفته بين گلهای خشک شده و خلاصه داشت گند میخورد به کار !!
وقتی رفتم بهش نشون دادم گفتش که نبايد آب میريختم فقط زمانی میشه توی يه گلدون سفالی آب ريخت که توی کوره توی اون حرارت پخته باشيش !! اونوقت نه ديگه آب میره تو جدارش نه ترک برمیداره نه هيچ اتفاق ديگهای براش میافته!! فقط بايد مواظب باشی نشکنه !!
شايد اون گلدون گلی ما آدمها باشيم !! شايد اون آب تمام اتفاقا و حادثه ها و مشکلات باشن که به يه نحوی میخوان تو ديواره من و تو و همه ترک بندازن و شايد هم اون کوره مجموعه تمام چيزهايی باشه که تو رو از اين که بخوای از اون آب که ديواره هاتو خراب میکنه صدمه ببينی حفظ کنه !!
با همه اين تفاسير الان اگه از خودم بپرسم تمام اين اتفاقاتی که توی دو-سه سال اخير افتاد فلسفش چی بود ؟ برا خودم داستان کوزه و آب و کوره رو تعريف میکنم ! شايد همشون برا اين بود که آدم خامی نباشم ! با اتفاقای بعدی خيلی پختهتر و حساب شده تر برخورد کنم و.....!!
اصولا و لزوما هم اين موضوع برای همه آدمها برقراره !! کيه که میتونه ادعا کنه تو زندگيش مشکل اتفاق يا حادثه ای براش پيش نيومده که بخواد باهاش دست و پنجه نرم کنه !!چرا فقط يه دسته هستن که منم ازشون حالم به هم میخوره و تا جايی که امکان داشته باشه سعی میکنم ازشون دوری کنم و اگه تو جمعی باشن که منم هستم اگه بخوان حرف زيادی بزنن خيلی سريع با هزارتا کار زشت و زيبا سعی میکنم لامپهای اضافی زبونشون رو خاموش کنم !! همونهايی که فرنگيها ضرب المثل جالبی براشون گفتن :
to be born with a silver spoon in their mouth

